۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

115- پنجره زندگی

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند. 
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌ اش درحال آویزان کردن رخت‌ های شسته است و گفت:
لباس‌ ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌ داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. 

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌ اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان‌‌ همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.
مرد پاسخ داد: 
من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم! 

نتیجه: نوع دید و نگاه ما به شرایط، می تواند به راحتی شادی و ناراحتیمان را رقم بزند.
 

داستان های مرتبط:
1- رایگان های زندگی
2- کوزه شکسته
3- جعبه کفش

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

114- شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس

شاه عباس از وزیر خود پرسید: 
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت: 
الحمدالله به گونه‌ ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت: 
نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می‌ بایست کفاشان به مکه می‌ رفتند نه پینه‌ دوزان، چون مردم نمی‌ توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می‌ پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم. 

نتیجه:
1- یک شاخص مناسب می‌تواند در عین سادگی بیانگر وضعیت کل سازمان باشد. 

2- در تحلیل شاخص باید جنبه‌های مختلف را بررسی نمود. گاهی بهبود ناگهانی یک شاخص بیانگر رشدهای سرطانی و ناموزون سیستم است.

داستان های مرتبط:
1- من یار مهربانم، سرویس شده دهانم!
2- دربار خان زند
3- مدیر ارشد

۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

113- روماتیسم

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
مردک روزنامه‌ ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید.
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می‌ شود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت:
روماتیسم حاصل مستی و می‌گساری و بی‌بند و باری است.
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم.
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است! 

نتیجه: پیش از پاسخ دادن، مطمئن شوید سوال را به خوبی متوجه شده‌اید و جواب آنرا می‌دانید.

داستان های مرتبط:
1- دختر خوشگل و پدر روحانی
2- روش شناخت شیطان
3- غول چراغ جادو

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

112- مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی‌سوادی در آن سکونت داشتند. 
مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می‌کرد. 
برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری‌های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می‌کند. 
اما مرد شیاد نپذیرفت. 
بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری‌های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه‌های او هشدار داد. 
بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی‌سواد هستند. 
در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می‌شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس مار
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید. 
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از این‌ها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می‌توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند. 

نتیجه: 
1- اگر می‌خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آن‌ها را با خود همراه کنیم.
2- بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آن‌ها، با آن‌ها سخن گفته و رفتار کنیم.
3- همیشه نمی‌توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم.
4- باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آن‌ها داد.

داستانهای مرتبط:
1- فرصت ویژه
2- وکیل
3- استفاده نکنی، استفاده میکنن

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

111- گل

پل، یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. 
شب عید هنگامی که پل از اداره‌اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می‌زد و آن را تحسین می‌کرد.

 پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست، آقا؟

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: 
برادرم به عنوان عیدی به من داده است.
پسر متعجب شد و گفت: 

منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون اینکه دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون،‌ای کاش...
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می‌خواهد بکند. او می‌خواست آرزو کند. که‌ ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

ای کاش من هم یک همچو برادری بودم!
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت:

دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟ 
اوه بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد، گفت:

آقا، می‌شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟ 
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می‌خواهد بگوید. او می‌خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت:

بی‌زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.
پسر از پله‌ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی‌گشت.
او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد و گفت:

اوناهاش، جیمی، می‌بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد. اونوقت می‌تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه‌های شب عید رو،‌‌ همان طوری که همیشه برات شرح می‌دم، ببینی. 
پل در حالیکه اشکهای گوشه چشمش را پاک می‌کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
برادر بزرگ‌تر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. 


نتیجه: در مسابقهٔ زندگی، گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره!

داستان های مرتبط:
1- نقطه ضعف یا مرکز قدرت
2- رایگان های زندگی
3- کوزه شکسته
4- جعبه کفش
5- فرصت زیاده روی
6- اشتباه فرشتگان

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

110- کوزه شکسته

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. 
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.


کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " 
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده... سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ 
من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی!؟

نتیجه:
همیشه می توان از چیزهایی که در زندگی در ظاهر به درد نمیخورند، با کمی خلاقیت و مدیریت بهتر، بهترین استفاده را در جهتی دیگر نمود. 

داستان های مرتبط:
1- قاچاق خلاقانه
2- قیمت یک روز بارانی
3- قطار مدیریتی چهار بچه

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

109- سگ نابغه

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود:
لطفا 12 سوسیس و یه ران گوشت بدین.
10 دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالیکه دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی  در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: 

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:

تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه..!

نتیجه:
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.


داستانهای مرتبط:
1- دیوانه یا احمق
2- قطار مدیریتی چهار بچه
3- سیاه و سفید